و نور چراغ در آب مهتاب تلقی...
و متانت زمین زیر برف یخ میزند...
نان از یتیم خانه می دزدیم و بعدها می فهمیم که...
دزد اشتباه چاپی درد است!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع:http://www.green-weblog.persianblog.ir/
· سلطان پاپ هم به رحمت ایزدی پیوست! خدایش بیامرزاد![]()
روز وداع یاران ما را امان ندادند بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
· اما در مورد انتخابات فقط یه سوال دارم:
Where is our votes؟!...
و فقط میتونم اینو بگم که واسه خودمون متاسفم![]()
![]()
![]()
· این ترم هم با همه خوب و بدی هاش گذشت. خدا آخر و عاقبتمونو به خیر بگذرونه![]()
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
· خیلی وقته که خیلی دلم گرفته با هیچکسم نمیتونم در موردش صحبت کنم چقدر بده نتونی هیچکسی رو محرم اسرارت بدونی شدیدا به دعاتون نیاز دارم پس فراموشم نکنید![]()
بدکار امیدوار به رحمت خدا، به او نزدیکتر است از عابد مایوس از رحمت خداوند

· امروز داشتم کتاب رکوردهای گینس رو میخوندم. بعضی هاش به نظرم جالب اومد واسه تون مینویسم (البته من این کتاب رو دو-سه سال پیش خریدم ممکنه بعضی رکوردها تا حالا عوض شده باشه)
1. قد بلندترین انسان یه سیاه پوست به نام رابرت پرشینگ والدو با قد۶۸/۲ بود که در تابوتی به طول۲۲/۳ به خاک سپرده شد.
2. کوتاه ترین انسان بالغی که شواهدی در مورد اثبات وجودیتش وجود دارد پائولین موسترس است که گرچه گزارش شده است۵/۴۷ سانتی متر قد داشته، اما آخرین معاینات پزشکی ارتفاع قدش را 58 سانتی متر نشان داد. او پس از مرگ نیز تخت معاینه قرار گرت و معلوم شد که قدش 60 سانتی متر است (پس از مرگ کمی رشد کرده بود!)
3. جان فیتز جرالد کندی یکی از رئیس جمهوران آمریکا در یکی از سخنرانی هایش که در دسامبر 1961 صورت گرفت 327 کلمه را در عرض یک دقیقه ادا کرد و به نام سریع ترین گوینده نام خود را در گینس ثبت کرد.
4. سنگین مغز ترین حیوان نهنگی ۷/۱۴ متری بود که ۲/۹کیلوگرم مغز داشت در حالی که وزن یک نهنگ 27 متری فقط۹/۶ کیلو گرم است.
5. بیشترین خالکوبی مربوط به ویلفرد هاردلی است که کمتر نقطه از بدنش بدون خالکوبی مانده است. او حتی زبان و لثه های خود را هم بی نصیب نگذاشته است
6. هنگامی که خانم گریس آلماپترسون در ژانویه 1978 چشم از جهان فرو بست تمام مایملک و دارایی خود را که بالغ بر 250000 دلار میشد برای گربه خیابانی و سفید خود که وزنش به ۱۵/۸کیلوگرم میرسید و چارلی چان نام داشت به ارث گذاشت و چارلی نام ثروتمند ترین گربه را به خود اختصاص داد. (البته نمیدونم چرا اسم گارفیلد تو کتاب گینس نیست؟!)
7. وزن سوسک عظیم الجثه بانی که در مناطق استوایی آفریقا یافت می شود، 75-105 گرم میباشد.
--------------------------
پیوست:
گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب گر در مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...
دکتر زهرا رهنورد![]()
انجمن تنبلان
تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد:
• سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد
• در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن نشسته و استراحت كنيد
• ايستادن به رفتن ، نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد
• جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟
• كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا
• اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد
• از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود
• براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد
• در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد
• به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم
آقا مال دزدی از گلوی ما پایین نمیره از اینجا برش داشتم:
سلام و صد سلام
درود و فراوان درود
ما لطف کردیم تشریف آوردیم
v اندر احوالات ما
اگر جویای حال ما باشید خواهیم گفت ملالی نیست جز دوری شما
با دانشگاه هم که می سوزیم و می سازیم
آقا تصمیم گرفتیم پاشیم بریم یه پیشنهاد خداپسندانه به رئیس دانشگاهمون بدیم و اون پیشنهاد از این قراره که تابلوی سر در دانشگاهو عوض کنن و به جای دانشگاه بیرجند بنویسن دانشگاه بین المللی هنر یا انجمن صنفی هنرمندان! هم خودشونو راحت کنن هم خیال ما رو. ما هم خداوکیلی بار و بندیل را بر دوش گرفته مثل بچه آدم به زادگاه خویش و آغوش گرم خانواده باز خواهیم گشت و همه با خوبی و خوشی به زندگی و کار و کاسبی خود ادامه می دهیم.
The end
· بهترین دانشکده را که دانشجویان هنر از آن خویش نموده اند!
· ظاهر دانشگاه را که با هنر نمایی های خود به گند کشیده اند. هر جا یک مثقال دیوار خالی وجود داشته است عکس دو کبوتر، دو مرغ عشق و خلاصه یه نمای عشقولانه ی دو نفری از برخی جک و جونورهای عالم هستی را بر سینه دیوار به تصویر کشیده اند برای ترویج دو دویی شدن!
و حتی به در و دیوار خوابگاه هم امان ندادند؛ به گونه ای که هنگامی که از داخل محوطه به نمای خوابگاه می نگری مشاهده می کنی که بین هر دو پنجره یک تصویر امضا شده بر دیوار نقش بسته!
· کلیه پسرهای حداقل دانشکده مهندسی را که اغفال نموده اند. تو محیط دانشگاه و بازار و نمایشگاه و غیره و غیره پسرهای مهندسی غالبا با دخترهای هنر به چشم می خورند و بنده بارها مشاهده نموده ام که دختر های بیجاره مهندسی _کسانی که پایه اند_ به اغفال پسران علوم پناه برده اند!
· ________ (سانسور)
· و...
آقا دانشکده مهندسی دانشگاه بیرجند تا سال گذشته جدا از مجموعه دانشگاه بوده. مسئولین لطف کردن برای اینکه ما رو به دامان دانشگاه برگردونن از امسال دانشکده رو به داخل دانشگاه منتقل کردن. یعنی یه ساختمون تازه ساز که چه عرض کنم آخه هنوز کامل نشده برداشتن ما رو آوردن توش. نماش هنوز تموم نشده، حتی راهش رو از اون جایی که از راه دانشکده ادبیات جدا میشه آسفالت نکردن و ما تو زمستون توی برف و بارون از راه خاکی رفت و آمد می کردیم. تازه یه قسمت که باید از روی یه جوی عریض بپریم و بارها مشاهده شده که بچه ها تو اون جوی افتادن هر چند که خشکه. (آقا یکی از هم اتاقی های خالی بندمون که بنده از ذکر نامش معذورم اما اول اسمش عاطفه ست بعد از اینکه بارها همه ما رو بدجور سر کار گذاشته بود که تا مرز سکته هم پیش رفته بودیم، یه بار اومد و با آب و تاب از زمین خوردن یکی از هم کلاسی هاش! بر لب اون جوی برامون تعریف کرد. ما هم همگی گفتیم بابا ...جان بیخیال حنای تو دیگه برای ما رنگی نداره و مجموعا 4 نفر بودیم که دختر مردمو سوسک نمودیم. اونم گفت باشه امیدوارم که همتون همون جا بخورین زمین تا به حرف من برسین. خلاصه فرداش فاطمه یعنی یکی از افراد همون جمع اومد گفت بچه ها سر اون جوی پام سر خورد و افتادم. الانم کلی پام درد میکنه و تا دو روز آه و ناله میکرد و ما هم هی بهش خندیدیم و گفتیم شصت پات نره تو چشت. دو روز بعد رویا اومد و گفت که همونجا افتاده و چند روز بعد هم که برف اومده بود و جاده ها لغزنده بود ساعت2ظهر بعد از صرف نهار من و مژگان برای دیدن نمره زبانمون به سوی دانشکده ادبیات البته از راه دانشکده مهندسی رهسپار بودیم و اینجانب دو عدد ظرف محتوی غذا نیز بدست داشتم. به اون جوی که رسیدیم مژگان گفت حالا از اینجا چطوری رد شیم؟ منم گفتم اینجوری: و یک شیرجه آرتیستیک به آن سوی جوی نمودم که خدا بر ما رحم نمود و به خیر گذشت. اما برف تا یک ارتفاعی بالا رفته بود و من برای برداشتن گام دوم در واقع باید از یک ارتفاع بالا میرفتم و برداشتن گام دوم همان و سر خوردن در جوی همان. جالب اینجا بود که وقتی دیدم دارم سر می خورم اومدم دستمو به زمین بگیرم که نیفتم اما بر اثر سر بودن زمین مثل کارتونا پنجه هام بر روی یخ ها کشیده شد و من در حالی که صورتم روی زمین کشیده میشد سر خوردم و نایلون غذا ها پاره و ظروف آن نیز هر دو بشکستند و بنده نیز تا ساعت ها سوژه خنده مژگان بودم و بعد هم که برگشتیم این ماجرا رو برای همه تعریف کرد و در آن هنگام بود که عاطفه خنده ای از روی رضایت بر لب نشاند و موذیانه گفت دیدین حرف منو باور نکردین همتون از اول سال اونجا نیفتاده بودین حالا افتادین!)
این داستان ادامه دارد...
· سهراب کجایی؟
تولد تولد تولدت مبارک...(۱۵ مهر ماه)
82 سال که سهله ایشالا 120 ساله شی حیف که سی سال پیش مردی!!!
· کلاس های دانشگاهم از شنبه 13ام شروع شد
۸صبح شنبه_خوابگاه:
من با تلی از چمدان ها وارد خوابگاه میشم و کشان کشان وسایلمو به اتاق منتقل میکنم که...
_اااااااااااا.....چرا اینجا انقدر شلوغه؟
_آخه 80 نفر مازاد بر ظرفیت خوابگاه داریم. اونام تو محوطه و سالن و نماز خونه متفرق شدن دیگه تا وقتی بهشون اتاق بدن
_مگه اینا شهریور واسه خوابگاه ثبت نام نکردن؟ مگه پول به حساب خوابگاه نریختن؟
_چرا ولی دانشگاه میگه ما که تو سایت زده بودیم تعهد واسه خوابگاه نداریم....
۸/۱۰صبح شنبه_اتاق:
_ااااا............ مگه اتاقا 6 نفره(!) نباید می بودن؟
_حالا که شدن 7 نفره تازه شاید یه نفر دیگه هم به هر اتاق اضافه کنن.این همه آدم اضافی که نمی تونن تو نمازخونه بخوابن. تازه برو خدا رو شکر کن. خوابگاه پسرا اتاقهای 6 نفره 24 متری رو به 10 نفر داده هر نفر4/2 متر مربع جا داره کلا!
۱۰صبح شنبه_اتاق گروه مخابرات:
_ااااااااا........چرا اسم من تو هیچ کدوم از گروهها نیست حالا چیکار کنم؟
_حالا بد بخت شدی! بو بچه یه تقاضا نامه بنویس ببر در اتاق دکتر فرسی(مدیر گروه) تا درخواست انتخاب واحد کنه واست
....
_دکتر فرسی که در اتاقش بسته بود
_خب بشین تا بیاد شاید کلاس داشته باشه
_کی می یاد؟؟
_اون دیگه معلوم نیست
_آخه الان ساعت 10 گذشته اگه تا 12 کلاس داشته باشه که فکر نکنم اصلا امروز بیاد
_از من کاری ساخته نیست
۱۱/۳۰صبح شنبه_پشت در اتاق گروه مخابرات:
_تو که هنوز اینجایی؟
_چیکار کنم؟ رفتم اتاق دکتر فرسی. دکتر فرخی گفت اون اصلا امروز نمی یاد. تقاضاتو بذار رو میز تا من بهش یاد آوری کنم فردا
_اوکی بیا ایم معرفی نامه رو ببر آموزش بده به خانم عطایی
_شما که گفتین کاری از دستتون ساخته نیست
_...
۱ظهر شنبه_اتاقمون:
_برگشتی؟
_ آره بابا هلاک شدم انقدر این پله ها رو بالا پایین رفتم واسه یه تاییدیه انتخاب واحد...
_غذا خوردی؟
_نه هنوز سیرم. باشه واسه بعد
_ژتون داری؟
_نه راست میگی هااااااااااا
_پس بگیر سر جات بشین غذا تموم شده. فکر کردی این همه آدم اضافه بر ظرفیت اینجان غذا به همه میرسه؟ تازه این بدبختا مامان نصفشونم باهاشون موندن.خب این میشه حداقل 120 تا اضافی دیگه....
۲بعد از ظهر دوشنبه_کلاس فیزیک:
_فاطمه میدونستی کلاس فردا برگزار نمیشه؟
_ااااااااااااا........... واسه چی؟
_واسه این که مکان نداریم! دارن دانشکده رو از داخل شهر به خود دانشگاه(شوکت آباد) منتقل میکنن. کلاسای اونجا هنوز آماده نیست. اینجا هم دیگه بهمون جا نمیدن. گفتن ترم اولی ها از این به بعد همه کلاساشون باید شوکت تشکیل شه.
_خب ما که فردا فقط یه کلاس داریم. چهارشنبه هم که هیچی.پنج شنبه هم همون یکی معلوم نیست این هفته نوبت ما باشه یا گروه الکترونیک…
_آره واسه همین من می خوام بعد کلاس برم بلیط بگیرم واسه مشهد که امشب برم. 4 روز تعطیلیم آخه…
_پس یه بلیط تربتم واسه من بگیر
۴صبح سه سه شنبه_خونمون:
_سلام من برگشتم
_ااااااااااا ما که همین سه روز پیش فرستادیمت بری.تو اینجا چیکار میکنی؟
_دلت واسمون تنگ شده دختره ی لوس!
_کلا دو شب اونجا خوابیدی ها! خجالت نمی کشی برگشتی
_لابد شنبه بفرستیمت بری دوباره دو شنبه اینجایی؟ آره؟
_...
_باور کنین من لوس نیستم درسته که تو خوابگاه دلم گرفته بود ولی من که نمی خواستم این هفته بیام. کلاسام تعطیل شد. 4 روز می خواستم تو خوابگاه بیکار بمونم که چی؟
۱۰ صبح جمعه_خونمون:
_میگم ها. کلاس برنامه نویسی دیروز نوبت مخابرات بوده .هفته دیگه کلاس نداریم. هفته بعدشم که داریم. پس من تا سه هفته دیگه نمی تونم بیام تربت
_واسه چی سه هفته؟ هفته دیگه که پنج شنبه کلاس نداری بیا
_هفته بعدشم که شنبه تعطیله یکشنبه هم که کلاس نداری بیا
_هفته بعدشم که کلاس نداری بیا
_ اصلا تو میری هر هفته بکوب بیا
_ بیا
_ ...!!!
البته از خیلی وقت پیش رنگش رفته بود ولی من با همین رنگ و رو رفته اش هم می ساختم![]()
بالاخره چند روز پیش یکی از دوستام (نرگس) برای رنگ آمیزی روزهای مسخره ام بهم دو تا کتاب رمان داد. تا دیدم نویسندش ایرانیه پسش دادم و گفتم حوصله رمان ایرانی رو ندارم. چون همش واسه آدم تکراریه و همون چیزاییه که همیشه دور و برت می بینی یا تو فیلما و کتابا و مجلات می بینی و می خونی.از چند سال پیش مجله روزهای زندگی رو می خوندم اما کم کم دیگه تمام ماجراها و سرگذشتاشو حفظ شدم چون زندگی ما ایرانی ها خیلی شبیه همدیگه است و هیچ وقت از زندگی دیگران درس عبرت نمی گیریم...
خلاصه نرگس گفت اینقدر سیاسی بازی در نیار بچه واسه خودت می گم بازم خوندن یه رمان ایرانی بهتر از اینه که تا لنگ ظهر بخوابی و ساعت ۱ ظهر با صدای زنگ خونه و تلفن و اس ام اس از خواب بیدار شی دیگه![]()
بالاخره کتابا رو ازش گرفتم و اولیشو در طی ۵-۴ ساعت تموم کردم: تمام کن این قصه را ... (ای...بدک نبود ولی کاملا ایرانی بود!) و یاسمین.
پشت جلدش اینطوری نوشته بود:
و چه زیباست تجربه عشق
با تمامی تلخکامی هایش
تنها به امید آن لحظه...
که آیا فرا می رسد؟
یاسمین
داستان همه زیبایی ها و تلخکامی های زندگی.
ماجرای عشق با تمامی التهاب های عاشقانه.
داستانی مکرر در هر نسل.
برای آنان که انتظار دیگری از رمان دارند!!!
جمله آخریش راست بود چون آخر کتاب واقعا حال گیری بود! یه رمان کاملا عاشقانه با افراد و سرگذشت های کمی غیر ملموس که اسمش هم هیچ ربطی به خودش نداشت و یاسمین فقط یکی از سرگذشت های فرعی داستان بود. از نظر من باید اسمشو می ذاشتن تقاطع. آخه کلیت کتاب خیلی تو در تو بود و همش آدم های جدیدی وارد داستان می شدن و نویسنده هم نا مردی نکرده بود و تاریخچه و سرگذشت همشونو می نوشت![]()
به نطر من اگه بعضی از شخصیت ها حذف می شدن کتاب خیلی کشش و جاذبه بیشتری پیدا می کرد. فقط تنها چیزی که آدمو جذب می کرد دوست شخصیت اولش بود که مثلا آدم بذله گو و شوخ طبعی بود و در تمامی طول داستان مزه می ریخت و من مثل کارتونای تام و جری یهیویی می زدم زیر خنده. ۷۰٪ زمانی هم که کتاب دستم بود داشتم لبخند می زدم و جمیع خاندان نزهتی و فامیلهای وابسته بهم نگاه عاقل اندر سفیه می کردن
خلاصه کتاب از ۳۰ فصل تشکیل شده بود که ۲۹ فصلش مثه آدم ماجرا ها داشتن پشت سر هم اتفاق می افتادن ودر فصل ۳۰ ام ییهویی شخص اول داستان عوض و شد و نوشتن مابقی رو هون دوستش ادامه داد و تعریف کرد گه چطور معشوق دوستش به علت یه سری از مسائل
خودکشی کرده و دوستشم که داشته دیوونه
می شده اون کارو تکرار می کنه
وقتی تموم میشه آدم یخ می کنه از پایان بندیه بی مزه ی کتاب ![]()
و با خوندن این دو تا کتاب روزمرگی های من رنگ و روی تازه ای به خودش نگرفت که هیچ به طرح های خط خطی هم مزین شد...![]()


