|
کاش
زندگی واقعی ما آدما هم مثل داستانهای زمان بچگی بود: زیبا، عاشقانه، جاودانه... آدما
همیشه قصه هاشونو از آرمان ها و آرزوهاشون می سازن. یعنی اون چیزی که تو قصه ها حک
میشه و نسل به نسل، سینه به سینه بین اونا منتقل میشه رو تقریبا همشون قبول دارن
واصلا آرزوشو دارن این
یعنی همه آدم های قبل من اون شرایط تو قصه ها رو دوست دارن حالا
عمر این داستان ها واقعا چقدره؟؟؟ چرا
تو این همه مدت هیچ کسی نبوده که تلاش کنه زندگی واقعی آدما رو مثل آدمای توقصه ها
کنه: آسون، بی غم، رویایی... اینکه
آدما هیچوقت تو زندگی همدیگه دخالت نکنن، کسایی که همدیگه رو دوست ندارن زندگیشونو
از هم سوا کنن، آدما همه کارایی رو که دوست دارنو بتونن انجام بدن، همیشه خوشحال و
راضی باشن و ...
پای تا سر شعله بودم، پاک خاکستر شدم حرف هذیان نیست، با خورشید همبستر شدم کوکبی بودم به دور از کهکشان سرد عشق در شب چشمت شکفتم، کهکشان پرور شدم من که بودم؟ کودکی در دامن البرز شعر زیر بال مهر تو سیمرغ! زال زر شدم دانه ای تاریک بودم، غرق در مرداب خویش نیروانا بر سرم بارید، نیلوفر شدم بعد از این هم شعله پنهان من خورشید را بال جولان میدهد، هرچند خاکستر شدم
چند روز پيش فاطمه (هم اتاقيم) گفتش كه استاد فارسيشون بهشون موضوع داده كه انشا بنويسن و سر كلاس بخونن: لحظه هاي ناب خلاصه اين بنده خدا هم دست به قلم نداشت زياد و دو ساعت پيش هممون التماس كرد كه يه چيزي سر هم كنيم و بهش بگيم تا بنويسه و ما هم كه يكي از يكي ديگه تنبل تر، همه خودمونو زديم به بي سوادي و بي استعدادي... خلاصه نشست و مثل اين بچه دبستاني ها چهار تا جمله رو درشت و خط در ميون سر هم كرد و قريب به يه صفحه دفترشو برداشت و اومد دادش به من تا بخونمش و اگه مي تونم اصلاحش كنم.منم سرم به كاراي ديگه بند بود و همونجوري دفترش موندش رو تختم تا اينكه رويا اومد و برش داشت و شروع كرد مه بلند بلند خوندنش و آزاده هم نامردي نكرد و يه موزيك ملايم گذاشت به عنوان بك گراند متن! يعني خداييش چرت و پرت محض بود و رويا و آزاده هم كه مسخره بازي درمياوردن از خودشون و تركيده بودن از خنده و داشتن رو زمين ميغلتيدن ولي ديگه من گفتم بچه گناه داره و خودمو كنترل كردم و رفتم در دفاع از فاطمه دفترشو از رويا بگيرم كه اونم نميدادش. فاطمه هم با من باد كرده بود كه چرا دفترمو داديش به رويا... خلاصه فردا صبحش كه فاطمه ميخواست انشاشو پاك نويس كنه دلم براش سوخت و گفتم بده برات اشكالاتو بگيرم. وقتي شروع كردم به خوندن ديدم كه اصلا نميتونم اين متن رو اصلاح كنم و ترجيح دادم از اول خودم يه متن ديگه با خلاقيت خودم بنويسم و خلاصه بدم از كار در نيومد و فاطمه هم كلي ذوق كرد و منم مشغول ذنبه كردمش اگه داوطلبي پا نشه بخوندش خلاصه همون شب با ماجراهايي كه اتفاق افتاد جزو خاطرات ناب زندگي ما شد با اون انشا و اون مسخره بازي بچه ها بعدش من به لحظات ناب زندگي خودم فكر كردم... خب هر كسي تو زندگيش فراز و نشيب داره مسلما. يه وقت اينقدر خوشحالي كه اصلا نميدوني چكار بايد بكني و يه وقت ديگه هم غصه هاتو حتي جيغ زدن و گريه كردنم تسكين نميده. بعضي خوشحالي ها از شادي و خوش گذرونيه و يه چيزي ميشه كه از ته ته دل مي خندي اينقدر كه ديگه دل درد ميگيري ولي بعضي خوشحالي ها هم هستن كه نميتوني شاديتو با خنديدن تخليه كني و فقط احساس ميكني كه تو پوست خودت نميگنجي و داري بال درمياري؛ گاهي وقتا هم از شادي زياد گريه ت ميگيره. مثلا يكي يه پطروس بازي عظيم درمياره كه اصلا نميتوني باور كني و نميدوني كه بايد از لطفش خوشحال باشي يا خجالت بكشي؟! اما من دقيقا اين لحظه ها رو تو زندگيم دوست دارم يعني لحظه هايي كه فقط خنده و شادي نباشه، توش احساس باشه... يعني وقتي كه يه نفر واسم يه كاري ميكنه كه اصلا اصلا انتظارشو ندارم؛ وقتي كه يه نفر با يه كار خارق العاده سوپرايزم ميكنه و مخصوصا اگه پظروس بازي هم چاشني اين سوپرايز باشه؛ وقتي كه به كمك يه نفر خاص نياز دارم و اون دقيقا همون وقت پيشم هست؛ يا وقتي كه يه نفر دقيقا ميدونه كه بايد چكار كنه كه خوب باشه؛ وقتي ته دلم آرزو ميكنم كه يه نفر يه كاري رو انجام بده و اون انگار كه بهش الهام شده باشه دقيقا همون كاري رو كه من دوست دارم انجام ميده. وقتي كه بايد باشه هست، وقتي كه بايد كمك كنه هست، وقتي كه توقعشو نداري كه باشه هست و وقتي كه اصلا توقع يه كمك از طرفشو نداري بازم هست. وقتي كه خودت هم نميدوني كه مشكلتو چجوري بايد حلش كني و يهويي يكي از غيب پيدا ميشه و خيلي قشنگ مشكلتو واست حلش ميكنه كه حتي ممكنه اين راه حل به ضرر خودشم تموم بشه...! اصلا منظورم از اين جملات شخص خاصي نبود ها. اتفاقا الان خاطرات و افراد مختلفي تو ذهنم اومدن كه به وقتش خيلي قشنگ غافلگيرم كردن. اما خب راستش دوست دارم اون كسي كه بهم كمك ميكنه خود خود خودا باشه... چون هميشه هست و راه حل همه مشكلات رو هم بلده؛ بهش مديون نميشي؛ آبروت پيشش نميره؛ ازش خجالت نميكشي و محتاج كس ديگه اي هم نميشي... راستش لحظات ناب زندگي من معجزه هاي زندگي منه. من شديدا به اين معتقدم كه هر كسي تو زندگي خودش يه عالمه معجزه داره و منم عاشق معجزه هاي خودم هستم...
سلام
سال نو مبارک میدونم خیلی دیره ولی میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیره می میره حالا میخوام جچند تا نکته آموزنده بهتون یاد بدم و قبلش هم تاکید میکنم که این پست رو هر کی بخونه و بهش عمل نکنه در کمتر از یه ساعت می میره مثل یه کاغذهای دعایی بود که قدیما بعضی ها پخش میکردن و تهش نوشته بود هر کی به این برگه عمل نکرده یه بلایی سرش اومده و ... موقع برگشتن از سفر خودتو بزن به دل درد. اگه این دل درد چند ساعت ادامه پیدا کنه یا مامان و بابا تو رو راضی می کنن و هر چی خواستی برات می خرن (که اینم خودش یه پیروزیه) و یا اینکه برگشتن از سفر به تعویق میفته (البته این کاملا بستگی به میزان علاقه و نگرانی مامان و بابات داره) · بند های کفشات رو تا می تونی گره بزن و گره ها رو تا می تونی محکم بکش و موقع باز کردن این گره ها در مهمونی صورت مامان و بابا رو خوب نگاه کن. انقدر ناز می شن · اگه موهای سر داداش کوچولو یا خواهر کوچولوتو با پودر ماشین لباس شویی بشویی موهاشون خیلی زود بلند می شن. امتحان کن. نتیجه رو به منم بگو، چون من خواهر یا داداش کوچولو ندارم که روش امتحان کنم · هر بچه ای که 10 شب پشت سر هم ساعت 2 نیمه شب از خواب بیدار شه و جیغ بکشه فرشته مهربون که پیش پینوکیو بود رو می بینه. باور کن من خودم امتحان کردم · اگه بابا یا مامان عینک دارن عینک اونا رو از بلندترین جایی که می تونی یه زمین بزن تا ببینی چی می شه؟ مخصوصا اگه تازه عینکشونو خریدن و فروشنده هم خیلی اصرار می کرده که جنس فریم و شیشه هاش خیلی خوبه می تونی فروشنده رو این جوری امتحان کنی. حتما مامان و بابا از زرنگ بازیت خوشحال می شن · اگه دوست داری بابا و مامان همیشه به یادت باشن با ماژیک اسمتو رو شیشه جلوی ماشینشون بنویس خب دیگه از همین لحظه یه ساعت وقت داری که به همه اینا عمل کنی فقط باید یکم به خودت بجنبی منم برای سلامتیت دعا میکنم
زلال شط گیسویت چه زیبا بود در باران شبی که محشری از عشق برپا بود در باران شب و دریا، شب و آغوش باران خورده ساحل شبی که هرچه زیبایی شکوفا بود در باران شب و دریا و رقص دلکش کولی وش آتش حقیقت گونه رویایی فریبا بود در باران شبی پاک و اهورایی که آنک در دل جنگل بساط شعر و موسیقی مهیا بود در باران شب و شوق تمشک بوسه چیدن ها و چیدن ها میان جنگلی که خیس رویا بود در باران تو رفتی، آسمان آوار شد بر ساحل چشمی که هر شب غرق فانوس تماشا بود در باران تو رفتی آیه های روشنی کوچید از جنگل و گم شد رد پای هر چه پیدا بود در باران...
|
About![]()
گاهی گمان نمی کنی و می شود
Home
|